الف بخش لغات ، اصطلاحات ، مفاهیم و نکات دستوری

دانایی ( صفحه ی 30 )

* بدان کوش تا زود دانا شوی / چو دانا شوی زود والا شوی

۱- بدان کوش : تلاش زیادی کن ۲- زود : قید زمان۳- دانا : صفت فاعلی ( بن مضارع + ا ) نقش دستوری آن مسند است. ۴- شوی : فعل اسنادی ۵- چو : وقتی که ، هنگامی که ، حرف پیوند است.۶- والا : ارجمند ، بلند مرتبه ، نقش دستوری آن مسند است.

** معنا و مفهوم : برای دانا شدن تلاش زیادی کن تا ارجمند و بلند مرتبه گردی .

* نه دانا تر آن کس که والاتر است / / که والاتر است آن که داناتر است.

۱- آن کس : نهاد 2- داناتر : مسند ، نه دانا تر آن کس : آن کس داناتر نیست. بیت دارای چهار جمله است.

آرایه ی تکرار دارد. واج آرایی دارد.

** معنا و مفهوم : هرکسی که ارجمند است و مقام بلندی دارد به معنای دانا بودن او نیست ولی هرکسی که دانا باشد، مقام و منزلت او بالا است.

* نبینی ز شاهان که بر تخت گاه / ز دانندگان باز جویند راه ؟

۱- نبینی : نمی بینی ۲- ز : مخفّف از است.۳- شاهان : متمّم ۴- تخت گاه : جایگاه مخصوص که پادشا هان بر آن می نشینند. منظور تخت پادشاهی است. پسوند ( گاه ) پسوند مکان است. ۵ -دانندگان : صفت جانشین اسم به معنی افرادِدانا و نقش دستوری آن متمّم است. ۶- باز جویند راه : راه و روش درست زندگی کردن را می آموزند.

** معنا و مفهوم : مگر نمی بینی پادشاهان ، راه و رسم درست زندگی کردن را از افراد دانا و خردمند می پرسند ؟

* اگر چه بمانند دیر و دراز / به دانا بُوَد شان ؛ همیشه نیاز

۱- اگر چه : حرف پیوند ۲- دیر و دراز : قید ۳- همیشه : قید زمان ۴- شان : ضمیر شخصی پیوسته ، سوم شخص جمع، مضاف علیه نیاز ؛ یعنی ، نیازشان همیشه به دانا است. ۵- دانا : صفت فاعلی و نقش مسندی دارد.

** معنا و مفهوم : پادشاهان در تمام دوره ی حکومت خود به تجربه افراد دانا نیاز مندبودند.

* نگهبان گنجی تو از دشمنان / وُدانش نگهبان تو جاودان

۱- نگهبان گنجی : نگهبان گنج هستی ، پسوند ( ی ) فعل اسنادی است. ۲- دشمنان : متمّم . بیت دارای آرایه ی تکرار و واج آرایی است. مصراع دوم سبک خراسانی داردو واژه ها شکل کهنکی و لهجه ای دارند.

** معنا و مفهوم :تو نگهبان گنج هستی امّا دانش، حافظ و نگهبان توست.

* به دانش شود مرد، پرهیزگار / چنین گفت آن بِخرد هوشیار

۱- دانش : اسم مصدر ، نقش آن متمّم است . ۲- مرد : نهاد ، منظور از مرد، مطلق همه ی انسان ها است.

آن بخرد هوشیار : گروه نهادی 3- پرهیز گار : صفت فاعلی ( بن مضارع + گار ) نقش دستوری آن مسند است.

** معنا و مفهوم : دانش اندوزی سبب پاکدامنی انسان می شود و چه زیبا دانایان گفته اند ! :

* که دانش ز تنگی پناه آورد / چو بیراه گردی به راه آورد.

۱- دانش : اسم مصدر درنقش نهادی است. ۲- تنگی : سختی ، روز های سخت ، تنگ داشتن سخت گرفتن

تنگ شدن نفس : کنایه دارد به معنی به سختی افتادن، بسیار مضطرب و پریشان شدن ۳- پناه آورد : پناه دهنده است. ۴- چو بیراه گردی : اگر دچار لغزش و گناه شوی یا مسیر درست را باز نشناسی. ۵- به راه آورد : کنایه از این راه درست را به تو نشان می دهد.

** معنا و مفهوم : دانش در دوران سختی پناه دهنده ی توست و راه درست و منطقی را به تو نشان می دهد.

******

* علم، بال است مرغ جانت را / بر سپهر او برد روانت را

۱- علم : نهاد ۲- بال : مسند ۳- مرغ جانت را : حرف ( را ) در دستور تاریخی به معنای ( برای ) است. برای مرغ جان تو . بنابراین مرغ : متمّم است جان : مضاف علیه و ضمیر ( ت ) در جانت مضاف علیه است.

نکته : در مصراع اوّل دو تشبیه وجود دارد. ابتدا شاعر روح انسان را به پرنده تشبیه کرده و سپس دانش را هم چون بالِ این پرنده می داند.

بین واژه های بال و مرغ تناسب وجود دارد. ۴- سپهر : آسمان ، متمّم قیدی در مفهوم مکان است. ۵- او ضمیر شخصی جدا ، مرجع ضمیر برای غیر عاقل آمده که همان علم است. ۶- روان : مفعول و ضمیر ( ت ) در روانت نقش مضاف علیه دارد.

** معنا و مفهوم : دانش برای روح تو هم چون بالی است که او را به بالاترین درجه ی معنویّت می رساند.

* دلِ بی علم ، چشم بی نورست / مرد نادان ز مردمی دور است.

۱- دل : نهاد ۲- بی : حرف اضافه به معنی بدون ۳- چشم : مسند ۴- بی نور : صفت برای چشم 5- مرد نادان : گروه نهادی ۶- ز مردمی : از انسانیّت ، از انسان بودن ۷- دور : مسند ۸- است : فعل اسنادی

نکته : بین واژه های دور و نور جناس ناقص اختلافی دیده می شود. بین واژه های چشم و نور تناسب دیده می شود. مصراع اوّل تشبیه مرکّب دارد. دل به چشم و بی علم با بی نور همانند شده است.ولی دراصل یک تشبیه است. ** معنا و مفهوم : دلی که از دانش به دور باشد، همچون چشمی است که نور ندارد، فرد نادان از انسانیّت به دور است.

* نیست آب حیات جز دانش / نیست باب نجات جز دانش

۱- نیست : به معنی وجود ندارد، فعل ناگذر است. ۲- آب حیات : زندگی جاودانه ۳- جز : حرف اضافه و دانش متمّم است. ۴- با ب نجات : راه نجات، راه رستگاری

** معنا و مفهوم : دانش مایه ی زندگی جاودانه و راه رستگاری و سعادتمندی است .

* دل شود گر به علم ، بیننده / راه جوید به آفریننده

۱- گر : حرف پیوند در مفهوم شرط ۲- بیننده : صفت فاعلی ( بن مضارع + نده ) در نقش مسند است. ۴- دل : نهاد۵- شود : در معنای بشود ، مضارع التزامی است، زیرا جمله مفهوم شرط دارد.۶- راه : مفعول ۷- جوید : می جوید ، مضارع اخباری ۸- آفرییننده : متمّم

** معنا و مفهوم : دل اگر به کمک علم بینا شود، راه رسیدن به خدا را می یابد.

* آن چه در علم بیش می یابد / دانش ذات خویش می باید.

۱- می باید : از مصدر بایستن و مصدر ناقص است. ۲- دانش ذات خویش : به معنی خویشتن شناسی است و یک ترکیب اضافی است.

نکته : این بیت با حدیث " مَن عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرَف ربَّه " تناسب معنایی دارد. هرکسی که خود را بشناسد،به درستی که خدایش را خواهد شناخت.

** معنا و مفهوم : آن چه که در آداب دانش اندوزی لازم است ، این است که اوّل باید خود را بشناسی.

ب- بخش دانش های ادبی

* بو شکور بلخی : شاعر خرد مند و آگاه قرن چهارم هجری قمری. کودکی این شاعر با ایّام سال -خوردگی رودکی سمرقندی و دوران کهولت ( پیری ) وی با جوانی فردوسی توسی مصادف بوده است.

از نظر فکر و زبان و جلوه های شعری هم، بو شکور حدّ واسط رودکی و فردوسی به شمار می رود. وی مثنوی سر -شار از اندرز و حکمتِ آفرین نامه را به نظم در آورد.

نکته طلایی : محور فکری شاعران عصر سامانی بر پایه ی خرد و دانش است. سادگی لفظ و آسانی معنی شیوه ی بیان شاعران این دوره است. موضوعات شعری ، گذشته از وصف طبیعت ، بیش تر ستایش ، پند و اندرز بوده است.

******

* اوحدی مراغه ای : شاعر عارف قرن هشتم که به سبب ولادت در مراغه، به مراغه ای و به سبب سکونت در اصفهان به اصفهانی مشهور است. اوحدی قسمت آخر عمر خود را در آذر با یجان به سر برده و در آن جا مثنوی " جام جم " را سروده است. وی دیوانی شامل قصاید،غز لیّات و رباعیّات دارد.

پ بخش دستور زبان فارسی

بی : ( بی ) گاهی پیشوند صفت ساز است و اسم بعد از خود را تبدیل به صفت می کند. مانند : بی هنر ، بی ادب ، بی معرفت و ... انسانِ بی هنر فردِ بی عقل

بی : ( بی ) اگر به معنی (بدون )باشد، حرف اضافه است و کلمه ی بعد از خود را متمّم می کند.

مثال ۱ : او بی کتاب وارد کلاس شد. مثال ۲: او بی شال و کلاه به مدرسه می رود.