ماده فعل یا بن فعل + شناسه)

در زبان فارسی در هر فعلی دو ماده فعل وجود دارد: یکی ماده­ی ماضی و دیگر ماده­ی مضارع. همه صیغه هایی که بر زمان گذشته دلالت دارند از ماده ماضی ساخته می شوند، و صیغه هایی که معنی حال و آینده از آنها بر می­آید از ماده مضارع مشتق می شوند.

به این فعل توجه کنید:

 (نوشتم، نوشتی، نوشت،  نوشتیم، نوشتید، نوشتند.)

اگر در صیغه های بالا دقت کرده باشیم می­بینیم که در همه آنها کلمه « نوشت» هیچ تغییری نکرده وثابت است این جزء ثابت را ((ماده فعل یا بن فعل)) می گوییم و تنها  قسمت دیگر در هر صیغه صورت تازه­ای یافته (–َ م،–َ ی، ، یم، ید، ند) که به آن (شناسه) می­گوییم.

نکته: ماده فعل یا بن فعل: جزئی از کلمه است که معنی اصلی فعل را در بر می­گیرد و در همه صیغه­ها ثابت است یعنی تغییر نمی­کند.  اما در هر صیغه جزء دیگر که تغییر می­کند و از روی آن شخص و عدد ( یعنی مفرد یا جمع ) دریافت می­شود «شناسه» می نامیم.

 بن فعل ماضی: بن فعل (ماده فعل ماضی) فعلی که بر زمان گذشته دلالت دارد و انجام کار را در گذشته نشان می­دهد بن فعل ماضی(گذشته )می نامیم.

مانند: فعل دید (مصدرفعل، می­شود دیدن)

گوینده:  اول شخص مفرد  (دیدم)         ( بن فعل: دید    شناسه: –َ م )            

شنونده: دوم شخص مفرد  (دیدی)         ( بن فعل: دید    شناسه: –َ ی)                              

دیگری: سوم شخص مفرد (دید)            (بن فعل: دید     شناسه: )     

گویندگان: اول شخص جمع(دیدیم)                     ( بن فعل: دید       شناسه:یم)

شنوندگان:دوم شخص جمع(دیدید)                    ( بن فعل: دید      شناسه: ید)

دیگران:سوم شخص جمع (دیدند)                  ( بن فعل: دید     شناسه: ند) 

روش ساخت( ماده یا بن مضارع) فعل:

برای اینکه بتوانیم از بن فعل (ماضی یا مصدر فعل) بن مضارع بسازیم:

مرحله 1- فعل را امر می­کنیم: یعنی از فعل انجام کار را به صورت دستوری می­خواهیم:

مثال: فعل دیدن(مصدر فعل دید)™   امر فعل می­شود™ببین

مرحله 2- (ب فعل امر) را از اول فعل امر حذف می­کنیم ( ببین)™ ب حذف می شود ™ بین ( در این دو مرحله بن فعل مضارع را بدست آورده ایم)

ôمرحله( 3و4 ) روش ساخت فعل مضارع است.

مرحله 3- (جزء پیشین فعل مضارع "ب ") را به اول بن فعل (بین) اضافه می کنیم™(ببین)بن مضارع

مرحله 4- شناسه­های مضارع را به آخر فعل اضافه می کنیم(–َ م، –َ ی،–َ د، یم، ید، ند ) ™ (ببینم)

مفرد:

گوینده:  اول شخص مفرد  (بین™فعل امر، ببین™ بن مضارع)+(شناسه: –َ م) ™(ببینم)            

شنونده: دوم شخص مفرد  (بین™فعل امر، ببین™ بن مضارع)+(شناسه: –َ ی) ™(ببینی)            

دیگری: سوم شخص مفرد (بین™فعل امر، ببین™ بن مضارع)+(شناسه: –َ د) ™(ببیند)            

جمع:                       

گویندگان: اول شخص جمع(بین™فعل امر، ببین™ بن مضارع)+(شناسه: یم) ™(ببینیم)            

شنوندگان: دوم شخص جمع(بین™فعل امر، ببین™ بن مضارع)+(شناسه:ید) ™(ببینید)            

دیگران: سوم شخص جمع (بین™فعل امر، ببین™ بن مضارع)+(شناسه: ند) ™(ببینند)            

 

 

ôزمان فعلô:

همانگونه که گفتیم ماده فعل یا بن فعل جزئی از فعل است که در همه صیغه­ها تغییر نمی­کند. حال می گوییم که در زبان فارسی برای فعل سه زمان اصلی (زمان گذشته"ماضی"، زمان حال"مضارع"، زمان آینده"مستقبل") وجود دارد.

این سه زمان خود به زمان ­های مختلف تقسیم می­شوند:

 انواع زمان ماضی:

1-    ماضی استمراری:

 این نوع فعل بیانگر انجام کار یا حالتی است که در زمان گذشته به صورت مستمر و پیوسته ادامه داشته و یا بارها تکرار شده است .

                 فرمول: (می +  بن ماضی ساده + شناسه­های فعل ماضی)

گوینده:   اول شخص مفرد  (می­گشتم)         (می +  بن فعل:گشت  شناسه: –َ م ïمی­گشتم)

 شنونده:  دوم شخص مفرد  (می­گشتی)         (می +  بن فعل:گشت  شناسه: –َ ی ïمی­گشتی)            

دیگری: سوم شخص مفرد (می­گشت)            ( می + بن فعل:گشت    شناسه:    ïمی­گشت)     

گویندگان: اول شخص جمع(می گشتیم )               (می + بن فعل:گشت    شناسه:یمïمی­گشتیم)

شنوندگان:دوم شخص جمع(می گشتید)                (می + بن فعل: گشت   شناسه: یدïمی­گشتید)

دیگران:سوم شخص جمع (می گشتند)                  ( می+  بن فعل:گشت    شناسه: ندïمی­گشتند) 

مجنون به هوی کوی لیلی در دشت       در دشت به جستجوی لیلی می­گشت

می­گشت   همیشه بر  زبانش  لیلی         لیلی  می­گفت تا  زبانش  می­گشت  

در2 بیت فوق (می­گشت و می­گفت) هر دو فعل سوم شخص مفرد ماضی استمراری است.

 

 

2-  ماضی بعید:

این نوع فعل بیانگر انجام کار یا حالتی است که در زمان گذشته قبل از کار دیگری اتفاق افتاده یا انجام باشد

                 فرمول: (صفت مفعولی فعل مورد نظر + فعل بود+ شناسه­های فعل ماضی)

طریقه ساخت صفت مفعولی فعل: بن فعل + ه ï فعل دید+ ه  ïدیده

گوینده:   اول شخص مفرد  (دیده بودم)         (صفت مفعولی دیده + بود +شناسه: –َ م ïدیده بودم)

 شنونده:  دوم شخص مفرد  (دیده بودی)         (صفت مفعولی دیده + بود شناسه: –َ ی ïدیده بودی)            

دیگری: سوم شخص مفرد (دیده بود)            (صفت مفعولی دیده + بود شناسه:   ï  دیده بود)     

گویندگان: اول شخص جمع(دیده بودیم)               (صفت مفعولی دیده + بود شناسه:یمïدیده بودیم )

شنوندگان:دوم شخص جمع(دیده بودید)                (صفت مفعولی دیده + بود شناسه: یدïدیده بودید)

دیگران:سوم شخص جمع (دیده بودند)                  (صفت مفعولی دیده + بود شناسه: ندïدیده بودند)
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 0:34  توسط لیلا وفایی زاده    | 
3 نظر  
                

 

برگ بر شاخه درخت به عکس خود در آب نگاه می کرد آنچنان شیفته اش شده بود گویی معشوق خویش را دیده است . می خواست او را در آغوش گیرد امّا نتوانست، خود را تکانی داد، نشد روزها در حسرت می سوخت و با او از دور راز و نیاز می کرد:

- من به عشق تو شیدایی شدم،  از تو دورم و با این تب می سوزم ، آیا می رسد روزی تو را درآغوش گیرم ؟

هر روز از روز قبل رنگ پریده تر و پژمرده تر؛آه از نهاد بر می آورد و بی حاصل . احساس می کرد معشوقش نیز از دوری او اینچنین رنگ پریده و افسرده تر می گردد غم را به جان می خرید و از مو باریک تر می شد . ناگهان باد شروع به وزیدن کرد با کمترین تکان از شاخه جدا گشت و آرام و خرامان به سوی یار روانه شد و در آخرین لحظه ی زندگیش به وصال یار رسید و در آغوشش جان داد.

عکس رخ یار در جان دیدن خوش است        فانی و شیدا شدن در ره جانان خوش است

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1391ساعت 7:45  توسط لیلا وفایی زاده    | 
35 نظر  
                

 

مبحث فعل:   

گفتیم که جمله به دو قسمت اصلی« نهاد و گزاره »تقسیم می شود و« فعل » جزء «اصلی و هسته» گزاره است . اگر فعل را از جمله حذف کنیم معنی جمله ناقص می­شود و شنوده منتظر خواهد بود تا بداند چه کاری صورت گرفته است و عبارتی که فعل نداشته باشد جمله نیست .

مانند: بگفت از پس چهار دیوار خویش      همه عمر ننهاده­ام پای پیش(سعدی)

در شعر فوق« بگفت و ننهاده ام» فعل می باشند.

فعل کلمه­ای است که،روی دادن امری، یا کار یا حالتی را می­رساندکه در زمانی خاص صورت گرفته است. هر فعل سه مفهوم «کار یا حالت و زمان وشخص» را در بردارد.

 مانند: فعل «می روی» :

1- مفهوم انجام کار «رفتن »

2-  زمان «حال»

3- مفهوم «کسی که کار رفتن» را انجام می دهد، و او کسی است که شنونده با او سخن می­گوید، را در خود دارد.

ویژگی های فعل

فعل پنج ویژگی دارد:

1-    شخص       2- زمان            3- گذر         4- معلوم و مجهول        5- وجه

 

ô1- شخصô:

فعل علاوه بر زمان بر شخص نیز دلالت دارد که به آن «شناسه» می­گویند. «شناسه» نشانه فعل است و همانند نهاد شخص فعل را مشخص می­کند و همیشه با آن می­آید. به شناسه « نهاد پیوسته » نیز می­گویند. شناسه همیشه با  « نهاد» جمله مطابقت دارد.

فعل علاوه بر زمان همیشه بر یکی از سه شخص « گوینده»، « شنونده» و« دیگران » نیز دلالت دارد و نسبت داده می شود.

 ôکسی که سخن می­گوید در- اصطلاح دستور زبان فارسی – اول شخص خوانده می­شود.

ô کسی که با او سخن می­گویند در- اصطلاح دستور زبان فارسی – دوم شخص خوانده می­شود.

ô کسی که  از او سخن می­گویند در- اصطلاح دستور زبان فارسی – سوم شخص خوانده می­شود.

هریک از این اشخاص سه گانه ممکن است یکی باشند که یکی را« مفرد» گویند، یا بیشتر که آن را «جمع»می­نامند.

نکته: فعلی که به یک شخص نسبت داده می­شود« مفرد » نامیده می شود.

نکته: فعلی که را به بیش از یک شخص نسبت بدهیم «جمع » نامیده می­شود.

هر فعلی در هر زمان از جهت نسبت دادن به شخص به« شش» صورت آورده می­شود « سه شخص مفرد و سه شخص جمع»

مفرد:

گوینده:  اول شخص مفرد  (رفتم)(شناسه: –َ م)            

شنونده: دوم شخص مفرد  (رفتی)(شناسه: –َ ی)                              

دیگری: سوم شخص مفرد (رفت) (شناسه: )     

جمع:                       

گویندگان: اول شخص جمع(رفتیم)(شناسه:یم)

شنوندگان: دوم شخص جمع(رفتید)(شناسه: ید)

دیگران: سوم شخص جمع (رفتند)(شناسه: ند) 

نکته: شناسه های فعل­های ماضی و فعل­های مضارع جز در سوم شخص مفرد یکسان است؛ در فعل مضارع شناسه سوم شخص مفرد «–َ د» ودر فعل ماضی شناسه سوم شخص مفرد به جز ماضی التزامی« صفر» است یعنی نشانه ظاهری ندارد، نداشتن شناسه را با « » (شناسه صفر) نشان می­دهیم.پس نداشتن علامت در این مورد داشتن علامت است. شناسه­های فعل ماضی(–َ م، –َ ی، ، یم، ید، ند )

ô شناسه یا شخص فعل باید با نهاد جمله مطابقت داشته باشد.

ô شناسه جزئی از فعل است که در هر صیغه تغییر می­کند و مفهوم شخص و عدد فعل از آن بر می­آید.

(صیغه یا ساخت):

 هر فعل برای آنکه بر زمانهای مختلف و شخصهای مختلف دلالت کند صورتهای گوناگون را به خود می­گیرد. کلمات (آمدم،آمدی،آمدی، آمدیم،آمدید،آمدند) همه معنی اصلی «آمدن »را در بردارند و از این جهت با هم یکسان هستند. اما زمان و شخص در همه آنها یکسان نیست. برای دلالت بر این معنی­های فرعی است که شکل کلمه در هربار تغییر یافته است. 

نکته :صیغه یا ساخت فعل صورتی از کلمه است که از روی آن شخص و زمان فعل را می­توان دریافت.

نکته: هرگاه بخواهیم ساختمان فعل را مشخص کنیم که چه(صیغه­ای ) است ابتدا مفرد فعل را می­یابیم و فعل را صرف می کنیم تا به صیغه مورد نظر برسیم. برای ساخت هر فعل باید از روی یکی از صیغه­های آن بتوان بقیه صیغه­های دیگر را پیدا کرد.

برای مثال :(گفتند): (سوم شخص جمع)           ™     (اول شخص مفرد) آن می­شود:(گفتم )

گوینده:  اول شخص مفرد  (گفتم)(شناسه: –َ م)            

شنونده: دوم شخص مفرد  (گفتی)(شناسه: –َ ی)                              

دیگری: سوم شخص مفرد (گفت) (شناسه: )     

گویندگان: اول شخص جمع(گفتیم)(شناسه:یم)

شنوندگان: دوم شخص جمع(گفتید)(شناسه: ید)

دیگران: سوم شخص جمع (گفتند)(شناسه: ند)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1391ساعت 7:42  توسط لیلا وفایی زاده    | 
5 نظر  
                

 

اسم ذات و معنی

گاهی چیزی که نام برده می شود خود به خود وجود دارد،مانند دیوار . امّاگاهی وجودآن چیز مستقل نیست بلکه در چیز دیگری است، مانند سفیدی. سفیدی نام چیزی است، اما این چیز تنها وجود ندارد.سفیدی در دیوار یا کاغذ یا در پارچه یا در چیز دیگر است.

گوسفند نام حیوانی است که وجود خارجی دارد و می توان آن را دید و به آن دست زد. چنین کلمه ای را اسم ذات می خوانیم.

هوش نام صفتی است که در انسان یا در بعضی جانوران هست. هوش تنها ومستقل وجود ندارد. چنین کلمه ای را اسم معنی می خوانیم.

ô  توجه: اسم ذات: نام چیزی است که خودش وجود دارد.

ô  توجه:اسم معنی: بر مفهومی دلالت می کند که وجودش در چیز دیگری است و نام حالت یا صفتی است.

اسم مفرد – جمع

اسم مفرد: گاهی اسم برای نام بردن یک شخص یا یک چیز است و از نظر ظاهر و باطن بر یک فرد دلالت می کند.که به این نوع اسامی مفرد می گویند:

 مرد آمد.                                       عقل مایه سعادت است.

در این جملات: مرد و عقل مفردند.

اسم جمع: امّا گاهی به وسیله یک اسم چند شخص یا چند چیز را نام می بریم . اگر اسمی ظاهرا مفرد باشد ولی باطناً نتوان آنرا بر یک فرد اطلاق کرد بلکه از بیش از یکی تشکیل شده باشد در اصلاح دستور زبان فارسی نیز اسم جمع گفته می شود مانند: لشکر، گله .

مردان آمدند.

درختان سایه دارند.

در این جملات کلمات: مردان و درختان، بر چند چیز هم جنس دلالت می کند. این کلمات جمع بسته شده اندو صیغه ی جمع اسم خوانده می شوند.

ô   توجه: اسم مفرد: صورتی از کلمه است که بر یکی دلالت می کند.

ô  توجه: اسم جمع: صورتی از کلمه است که بر بیش از یکی دلالت می کند.

- در زبان فارسی صیغه جمع اسم به این طریق ساخته می شود که یکی از دو جزء « ان» یا«ها» را به آخر مفرد آن می پیوندند:

مرد: مردان                          کتاب:کتابها                  شاخه: شاخه ها

-         این اجزا را که برای ساختن صورت جمع به کار می رود«علامت جمع»می خوانند.

-         علامت« ان» بیشتر برای جمع بستن اسمهایی استعمال می شود که جاندار باشند:

کودک: کودکان                       اسب: اسبان

-         امّا بعضی از کلماتی را که بر جانداران دلالت نمی کنند نیز می توان با (ان)جمع بست ( برای اعضاء جفت بدن):

انگشت: انگشتان                     چشم: چشمان 

-         از نباتات چند کلمه را می توان با (ان) جمع بست مانند:

درختان، نهالان، گیاهان، گلبان، گلان.

-         اسم اقوام وقبایل  وملل ومحل را گاهی با (ان) جمع می بندند مانند:

هندوان، جهودان، ترکان.

-         بعضی از اسمهایی که معنی زمان یا مکان داشته باشند مانند:

کوهساران، روزگاران، شبان، روزان.

-         بعضی از کلمات به طور استثنا به ( ان ) جمع بسته می شوند مانند:

 گیسوان، سخنان، گناهان.

-         همه اسم های دیگر را با «ها»  جمع می بندند:

دست: دستها                کاغذ: کاغذها                       زیبا: زیباییها

ô  توجه: علامت جمع: جزئی است که به آخر اسمی افزوده می شود تا از آن اسم صیغه ی جمع ساخته شود.

ô  توجه: از علامت های جمع در فارسی یکی « ان» و یکی «ها» است. علامت « ان»  بیشتر برای جمع اسم هایی استعمال می شود که بر وجود جاندار دلالت می کند.

ô  توجه: امّا همه اسم های دیگر را به «ها» جمع می بندند.

ô  توجه: اگر فاعل جاندار و جمع باشد فعل آن نیز باید جمع آورده شود.

ô  توجه:  اگر فاعل به صیغه مفرد باشد فعل آن نیز مفرد می آید.

شاگردان به مدرسه آمدند.

برادر من درس می خواند.

پسرا وزیر ناقص عقل                    به گدایی به روستا رفتند  

اسم جمع های عربی

بعضی از کلمات عربی که در فارسی معمول است به قاعده ی زبان عربی جمع بسته می شوند.

این گونه جمع ها دو نوع است:

نوع اول آن که به آخر کلمه یکی از اجزای «ات»، «ین»، «ون»، افزوده می شود.

جمع به «ات»: امتیاز: امتیازات             انتخاب: انتخابات( به آخر اسم های مونث و مصادری که زیادتر از سه حرف اضافه داشته باشند. )

جمع به «ین»: معلم: معلمین              مسلم: مسلمین ( به آخر اسم های مذّکر)

جمع به«ون»: روحانی: روحانیون          انقلابی: انقلابیون( به آخر اسم های مذّکر)

نکته 1: کلمات فارسی را نمی توان به این قاعده جمع بست:

«بازرس» کلمه فارسی است، پس جمع بستن «بازرس» به «بازرسین» غلط است.

نکته 2: همه کلمات عربی را که با یکی از این صورتهای سه گانه جمع بسته می شوند می توان به قاعده فارسی نیز جمع بست واین صورت پسندیده تر است.

مانند: مخالفین: مخالفان                   ناشرین: ناشران

 

اسم جمع های عربی

یک نوع دیگر از صیغه های جمع عربی که در فارسی متداول است آن است که شکل کلمه تغییر می کند و حرفهایی به آغاز و میان کلمه افزوده می شود. این نوع جمع، که در زبان عربی«مکسر» یعنی شکسته خوانده می شود، صورتهای متعدد دارد.در جمع مکسر یکی از این سه تغییر زیر در کلمه صورت گرفته است:

الف) حرکات آن تغییر کرده باشد مانند: اَسد( اُسد)

ب) یک یا جند حرف از آن کم شده باشد: رسول(رُسل)

ج) یک یا چند حرف بر آن افزوده شده باشد: نفس( انفس)

ôنکته: گاهی هر سه تغییر بالا در کلمه به وجود می آید و آنرا به صورت جمع در می آورد: عندلیب( عنادل

جمع مکسر در زبان عربی به دو صورت به کار می رود: ( جمع قلّه  و جمع کثره).

ôجمع قله: که بر کلماتی که معنای سه تا ده را در خود دارند دلالت می کند و چهار وزن دارد:

1-    افعال: اظفار(جمع ظفر). نکته: می تواند جمع کلمه دوباره جمع بسته شود بر وزن( افاعیل )(اظافیر)

2-    اَفعُل: انجم (جمع نجم). نکته: می تواند جمع کلمه دوباره جمع بسته شود بر وزن( افاعل )(اضلع: اضالع)

ôنکته: به دو وزن افاعیل و افاعل اوزان جمع منتهی الجموع یا جمع الجمع می گویندو همچنین به کلمات جمعی که بعد از حرف (الف) دو حرف دیگر نیز دارند و اولی متحرک است مانند: مساجد و منابر. یا سه حرف دارند که حرف وسط آنها یاء ساکن است مانند: قنادیل و اکالیب.

3-    فِعله: فتیه ( جمع فتی )

4-    اَفِعلَه: ارغفه (جمع رغیف)

ôجمع کثره: بر کلماتی که معنای سه تا بی نهایت را در خود دارند دلالت می کند اوزان این جمع زیاد است وتنها به چند نمونه اکتفا می کنیم.

فُعَل: ( جمع: فُعلَه: رتبه، فُعلی: کبری، فَعلَه: دولت )

فُعل: ( اَفعَل: ارزق، فَعلاء: زرقاء)

فَعَلَه: ( فاعل: کاتب)

فُعَلا: ( جمع فَعیل، فاعل: وزراء ، وزیر)

  ô بعضی ازجمع های مکسر که در فارسی متداول است از این قرار است: 

1-                  امر: امور                                علم: علوم

           شیخ: شیوخ                             سم:سموم

2-                  فاضل: فضلا                          عاقل:عقلا

       جاهل: جهلا                           عالم:علما

3-                  ندیم:ندما                                حکیم:حکما

          فقیه:فقها                                    فصیح:فصحا

4-  عمل:اعمال                              افق:آفاق

          قول:اقوال                                   اثر:آثار

5-                  جسم: اجسام                     ضد:اضداد

          جزء :اجزاء                           قطب:اقطاب    

6-                  کاسب:کسبه                     خادم:خدمه

    قاتل:قتله                         طالب:طلبه

7-                  ناظر:نظار                        تاجر:تجار                   

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1391ساعت 7:24  توسط لیلا وفایی زاده    | 
26 نظر  
                

 

مبحث اسم

 جمله مجموعه ای از کلمات است که اندیشه ها، خواسته ها و عواطف ما را نشان می دهد. در زبان فارسی هفت نوع کلمه وجود دارد:اسم، فعل، ضمیر، صفت، قید، حرف و صوت .

در مورد صفت و قید مطالبی گفته شد اکنون به اسم و انواع آن می پردازیم .

اسم:کلمه ای است که برای نامیدن کسی یا چیزی به کار می رود و می توان امری را به آن نسبت داد.

مانند: کتاب حسن را آوردم.

در این جمله حسن را مفعول جمله است. زیرا نشانه مفعولی «را » رابا خود دارد و همچنین اگر از فعل جمله سوال شود  «چه کسی را » جواب «حسن را» می باشد. گفتیم راه تشخیص مفعول در جمله یکی داشتن (را و دیگر از فعل جمله سوال شود چه کسی را و چه چیزی را ) است و جواب مفعول است .

اما هرگاه کلمه (حسن) را به تنهایی در نظر بگیریم در می یابیم که این لفظ نام کسی است. از این جهت کلمه « حسن » اسم است.

در جمله «سنگ شیشه را شکست. »نیز کلمه «سنگ » نهاد است. چون فعل شکستن را به آن نسبت داده -ایم فاعل نیز هست. اما این کلمه برای نام بردن چیزی بکار می آید. از این جهت« سنگ» اسم است.

ô   چیزی که به وسیله «اسم » نام برده می شود:

شخصی است. مانند: مرد، زن، هوشنگ، خدیجه، پسر، دخترو...

 حیوانی است. مانند: گاو، سگ، اسب گربه و...

 مکانی است.مانند: کوه، دشت، پاریس، آسیاو...

 از رستنی هاست.مانند: درخت، چمن، چنار، بید، سرو، گل و...

نام ستارگان است. مانند: آفتاب، ماه، خورشید، مریخ، زهره و...

نام زمان یا وقتی است.مانند: روز، شب، صبح، بامدادو...

نام چیزهای بی جان است.مانند: کاغذ، صندلی، میز، مداد، دوچرخه و...

و یا نام حالتی است که در کسی یا چیزی وجود دارد.مانند: سفیدی، سرما، قناعت، گرما، رنج و...

ô   اسم نشانه ویژه ای با خود ندارد امّا با یکی از راههای زیر شناخته می شود:

1)     می توان آن را جمع بست:

                 دیروز جایزه ی شاگرد ممتاز مسابقه ی علمی را دادند.

                    دیروز جایزه های شاگردان ممتاز مسابقات علمی را دادند.

2) می توان به دنبال آن «ی» نکره آورد:

                               شیری در جنگلی انبوه زندگی می کرد.

3) می توان واژه های این و آن را  پیش از آن به کار برد:

                               این مطلب را قبلاً  از آن استاد نیز شنیده بودم.

4) می توان آن را به عنوان نهاد، مفعول، متمم و... در جمله به کار برد:

                              آن ماهیان با دیدن صیّاد از آبگیر گریختند.

ویژگی های اسم

هر اسم را از جهت های زیر می توان بررسی کرد:

1)     شمار

2)     معرفه (شناس)،نکره(ناشناس)، اسم جنس

3)     عام، خاص

4)     ساخت

1)             شمار:

اسم، یکی است یا بیشتر. در صورت نخست، نشانه ای همراه ندارد: کتاب روی میز است.

امّا اگر بیش از یکی باشد، یکی از این نشانه ها را دارد:

الف) ها         تقریبا همه اسم ها را می توان با« ها» جمع بست :

انسان های آگاه در جهت رشد فرهنگی تلاش های زیاد می کنند.

ب) ان          بیشتر جانداران را می توان با «ان »جمع بست:

پسران  و دختران  جوانی که امروزه در سنگر دانش با دیو نادانی پنجه در افکنده اند، پهلوانان سرافراز فردای این مرز و بوم اند.

علاوه بر دو نشانه جمع فارسی – که ذکر شد- جمع با نشانه های عربی و به صورت مکسر به شرح زیر نیز در بعضی کلمات معمول است:

ج) ات       گروهی از کلمات با «ات» جمع بسته می شوند:

دنیای امروز، دنیای تفوّق اطلاعات و ارتباطات است.

د) ین     این نشانه جمع نیز در فارسی با بعضی اسم ها کاربرد دارد:

ضابطین دادگستری مشغول به کار شدند.

ه) ون      در فارسی این نشانه نیز کاربرد دارد:

انقلابیون به مبارزه ادامه دادند.

و) جمع مکسر     در فارسی این جمع نیز کاربرد دارد:

حمله مغول از همه حوادثی که بر اقوام بشری رفته است، سهمگین تر و دردناک تر بود.

ن) جات   این نشانه بیشتر برمجموعه دلالت می کند تا جمع :

ترشی جات، سبزی جات

م) گان    ویژه کلماتی است که به(ه/ـه)ختم می شوند:

ستارگان،فزشتگان، بیچارگان

نکته: باید توجه داشت که در این کلمات و کلماتی نظیرآنها (ه) از آخر کلمه در نوشتن حذف می شود.

ل) یان     ویژه کلماتی است که به مصوت (ا، و)ختم می شوند:

آشنایان، دانشجویان

ô   نکته: اسم مفرددر فارسی مانند اسم جمع نشانه ای ندارد.

 

2) معرفه (شناس)، نکره (ناشناس)و اسم جنس

 

اسم به یکی از سه صورت زیر به کار می رود:

 الف) معرفه(= شناس): اسمی است که برای شنونده یا گوینده شناخته باشد.برخی از نشانه های اسم شناس (معرفه )عبارتند از:

1-الف) مهم ترین نشانه آن در مفعول «را» است(که بعد از اسم جنس می آید) :

کتاب را خریدم. (قبلا درباره آن کتاب صحبت شده است).

2-الف)«این» و«آن» و «کدام» پیش از اسم جنس:

چون خودم در انتخاب یکی از آن دو کتاب تردید داشتم، از کتابدار که آدم آگاهی بود، پرسیدم کدام کتاب را ببرم؟ او این کتاب را پیشنهاد کرد.

3- الف) اسم جنسی که مضافٌ الیه آن شناس باشد:

پدر جمشید، کلاه این پسر

ب) نکره (= ناشناس):  اسمی است که برای گوینده یا شنونده، به صورت ناشناس به کار می رود و نشانه آن «ی»و «ی را » پس از اسم است:

کتابی خریدم.                       کتابی را خریدم.

ô   نکته: اسم ناشناس اگر بار دیگر در کلام بیاید شناس می شود:

کتابی خریدم. کتاب خوبی بود.

ج) اسم جنس: اسمی است که بدون هیچ نشانه ای در کلام به کار رودو منظور آنتمام افراد طبقه ی خودش باشد(نه معرفه، نه نکره). اسم جنس معمولا به صورت مفرد به کار می رود:

 کتاب خریدم.(جنس مورد نظر است؛ یعنی: چیز دیگری نخریدم ).

کتاب برای تزیین اتاق نیست، برای خواندن و بهره مند شدن است.

3)عامّ و خاص

اسم عام: به کلمه ای می گوییم که با آن کسان یا چیزهای متنوع را می توان نام برد و برهمه افراد هم جنس و همنوع خود را شامل می شود.

الف )همه ی وابسته های پسین وپیشین را می پذیرد( تمام نشانه های معرفه و شناس):

 کتابی را که سفارش کرده بودید، خریدم. ببینید همین کتاب است.

 ب)برهمه افراد طبقه خود دلالت می کنند:

پدر غزالی تربیت پسران خویش،محمد  واحمد را در اخرین روزهای عمر به دوستش واگذار کرد.

ج)جمع بسته می شوند:

پسران، همسایگان

اسم خاص:کلمه ای است که برای نام بردن یک کس معین یا یک چیز معین به کار می رود و همه افراد هم جنس و هم نوع خود را شامل نمی شود.

 (بر خلاف اسم عام دو وابسته ی پسین ( نشانه های جمع – ی نکره ) را نمی پذیرد.)

               بهروزی آمد. غلط است ( بهروز )آمد.

ô   نکته1:گاه اسم مشاهیر را می توان جمع بست. حتی در این صورت هم این گونه اسامی، «خاص» هستند.

ô   نکته 2:گاهی بعضی اسم های خاص که برجسته هستند، جمع بسته می شوند. در این صورت نظایر آنها مورد نظر است مانند:

ایران سرزمین ابن سیناها، خواجه نصیرها و غزالی ها است.

ô   توجه: ممکن است یک اسم خاص برای نام گذاری چندین کس یا چندین چیز به کار رود. این نکته نباید موجب شود که اسم خاص و اسم عام را با یکدیگر اشتباه کنیم. باید بدانیم که هر بار اسم خاصی را در گفتگو یا نوشتن به کار می بریم از آن تنها یک شخص معین و واحد را اراده می کنیم. وقتی می گوییم «منیژه آمد.» مراد ما یک نفر است که می شناسیم و شنونده نیز با او آشناست. هرگز از ذکر اسم« منیژه» همه ی دخترانی را که «منیژه» نام دارند اراده نمی کنیم.  

ادامه مبحث اسم(2)

4) ساخت اسم

اسم را از نظر ویژگی ساخت، یعنی اجزای تشکیل دهنده، به چهار نوع تقسیم می کنیم:

الف) اسم ساده (بسیط): اسمی است که فقط یک جزء (تکواژ) دارد و تقسیم پذیر نیستند و نتوانیم آن را به اجزای معنی دار دیگری تقسیم کنیم.

قبیله، بوته، شنبه، رستم، فرهنگ، شمشاد، کبریت، گوسفند.

ب) اسم مرکب: پاره ای از اسم ها به دو یا چند جزء که معنی مستقل دارند، تقسیم می شوند و اجزای آن قابل تفکیک اند:

شاهنامه، دادسرا، کارمزد.

برخی اسم های مرکب این گونه ساخته می شوند:

1-ب) دو یا چند اسم: مهمان سرا ، مادرزن، لاک پشت، کتاب خانه.

2-ب) صفت + اسم: چهارراه، نوروز، سیاه سرفه.

3-ب) اسم + بن ماضی: کارکرد، دست برد، رهاورد.

4-ب ) اسم + بن مضارع: گل گیر، مدادتراش، خط کش، خاک انداز، آب کش.

                                     

 

                                      اقسام اسم مرکب

    ôô    اسم مرکب یا از دو اسم تریب شده است و طرز ترکیب آن :

1-    مضاف و مضافٌ الیه با فک اضافه: مانند: گلنار، تبریز.

2-    مضافٌ الیه ومضاف باقلب اضافه: گلاب، لاله برگ.

3-    مشبهٌ به ومشبه ( اضافه تشبیهی مقلوب): شبرنگ، پیلتن.

4-    اوای وصف و دومی موصوف: پسربچه، مارماهی.

5-    اولی مسند ودومی مسندٌ الیه: سنگ پشت، خارپشت.

6-     معطوف علیه ومعطوف: گفت و شنید.

7-    اولی مفعول صریح و دومی فعل امر ( ریشه فعل): گوشمال.

8-    از دو مصدر مرخم: شد آمد یا از مصدر مرخم: آمد شدن .

    ôô    اگر از  اسم و صفت ترکیب و اسم مرکب ساخته باشیم خود نیز چند گونه است:

الف) اضافه توصیفی با فک اضافه : گل ارمنی، تخته سیاه.

ب) اسم برای صفت مفعول صریح است: سرپوش.

ج) صفت مسند اسم باشد: خودنویس .

ôô    یا از صفت و اسم ترکیب شده است و ان نیز چند نوع است:

-         اضافه توصیفی مقلوب: نوروز، خوشحال.

-         صفت مسند اسم است: سیه گوش، درازگوش.

-         اضافه صفت به موصوف با فک اضافه: مهمان.

      ôô    یا از دو صفت ترکیب شده است. مانند : نیک و بد ، سرد و گرم.

    ôô    یا از دو فعل ترکیب شده است و آن نیز جند نوع است :

- دو فعل امر: گیرو دار، ده و دار.

- دو فعل مضارع: هست ونیست.

- ماضی و امر : دارو برد.

    ôô    یا یک جمله است: شادباش، زنده باد.

    ôô   یا از دو قید است: چون وچرا، پیشتاز.

    ôô    یا ازترکیب  قید و اسم است: همیشه بهار.

    ôô    از ترکیب اسم وپسوند: گلستان، دستگاه.

    ôô    یا از ترکیب مصدر یا اسم مصدر و پسوند: رامشگه، نشستنگه.

  ôô      ازترکیب اسم وپسوند: بدست، بدرود.

 ôôاز ترکیب اسم وفعل:  شبگیر، آبچین.

ôô از ترکیب عدد واسم: چارپای، سه پایه.

     ôô از ترکیب قید وپسوند: پیشگاه، زیرگاه.

   ôôاز ترکیب دو اسم و پسوند: آبدستان.

ôô یا از افزودن (ه ) به آخر اسم: چشمه، دسته.

ôô از افزودن(ه)، (الف)، ( ی) به آخر صفت: سپیده، دراز، خوبی.

طرز ترکیب دو جزء اسم مرکب

-         دو کلمه بدون هیچ تغییری با هم ترکیب می شوند: شترمرغ، باغبان.

-          با حذف کسره اضافه: پدرزن.

-         اضافه مقلوب: گلاب.

-         با فاصله (الف) و (واو) در میان دو جزء: تکاپو.

-         دو کلمه مکرر: قطره قطره.

-         گاهی اسم های با هم وزن های بی معنی خودخوانده می شوند و آنها را در اصطلاح ادب اتباع گویند: چرندوپرند.

 ج) اسم مشتق: اسمی است که دست کم یک جزء آن معنای مستقل ندارد یعنی وند است( پیش وند یا پسوند باشد). اسمی را مشتق می گوییم که از ریشه فعل یا مصدرمرخم گرفته شده باشد.

ترشی، موشک، رفتار ، خنده.

پاره ای از وند هایی که اسم مشتق می سازند، عبارتند از :

1-    بن ماضی +پسوند ار: خریدار،گفتار، کردار، دیدار، رفتار.

2-    اسم = پسوند  َ  + ک: پیچک، عروسک، موشک، پفک.

  3- اسم  +پسوند (       ِ    / ـه /ه= e): گردنه،روزه، ریشه، دماغه، ساقه.

4-بن مضارع + پسوند       ِ  ش :گردش، آموزش، گردش، پرورش، ورزش.

 5- صفت + پسوند ی: نیکی، خوبی ، بدی، سفیدی.

6- بن ماضی + پسوند    َ ن: رفتن، دیدن، شنیدن.(مصدر)

+    بان(باغبان)              چه(باغچه)             زار(گلزار)            گاه(کارگاه)          دان( گلدان)

ت) اسم مشتق- مرکب:اسمی است که ویژگی های مشتق و مرکب را با هم داشته باشد:

دادو بیداد، تکاپو، نی لبک، سربازگیری، سه گوشه، کشت و کشتار.

اسم جامد :اسمی است که از ریشه فعل یا مصدر مرخم گرفته نشده باشد مانند: اتاق، چشم.

نکته1: طبق تعریفی که از اسم مشتق کردیم کلمات غیر فارسی را در زبان فارسی جامد به حساب می آوریم، اگر جه آن کلمات در زبان اصلی خودشان مشتق باشند.مانند: عالم و معلوم.

نکته2: اگر همان کلمه غیر فارسی پسوندی مشتق داشته باشد، آن را هم مشتق بحساب می آوریم. مانند:علمدار.

حالات اسم در جمله:

دکتر خیامپور سیزده حالت را برای اسم در جمله ذکر کرده است که عبارتند از:

1-    حالت فاعلی: مانند کلمه «خدا» در جمله «خدا می داند.» که «خدا» نقش فاعل دارد.

2-    حالت مسندًالیهی: کلمه «خدا» در جمله «خدا دانا است.»

3-    حالت مسندی: مانند  کلمه« برادر» در جمله «هابیل برادر قابیل بود. »

4-    حالت مفعول صریح: مفعول صریح اسمی است که فعل بی واسطه بر آن واقع می شود؛ مانند:«نامه» در جمله «پرویز نامه ای نوشت.»

5-     حالت مفعول غیر صریحی: مفعول غیر صریح اسمی است که فعل به واسطه یکی از حروف اضافه بر آن واقع می شود؛

 

 

 

نام آوا

صداهای طبیعی و بی معنای پیرامون ما، (صدای موجودات زنده و غیر زنده) را «نام آوا» می نامند. نام آواها از مقوله اسم هستند و در جمله نقش گروه اسمی می گیرند:

« این درست است که تنفر یا لذّت  به ذوق سلیم وابسته است و هر کسی ذاتا از قار قار کلاغ و هوهوی جغد بیزاری می جوید و از جیک جیک گنجشک مسرور می شود امّا هیچ کس نمی تواند شادی گم شده ای در بیابان از شنیدن واق واق سگی که خبر از آبادی نزدیک می دهد انکار کند.»

ô   نکته: نام آواهای آب، آتش، باد، صدای برگ خشک در زیر پا و رعد نیز از نام آواها می باشند.

 

 چه سخت است سکوت.

شب.

تنهایی.

و انتظار بی انتها...

و من تنها و دور و بی قرار

کاش می شد قاصدک شد

سبک وبی پروا رها شد

زغصه و غم جدایی جدا شد

(تقدیم به یک دوست ) 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391ساعت 7:12  توسط لیلا وفایی زاده    | 
8 نظر  
                

مبحث اسم

مبحث اسم

 جمله مجموعه ای از کلمات است که اندیشه ها، خواسته ها و عواطف ما را نشان می دهد. در زبان فارسی هفت نوع کلمه وجود دارد: اسم، فعل، ضمیر، صفت، قید، حرف و صوت .

در مورد صفت و قید مطالبی گفته شد اکنون به اسم و انواع آن می پردازیم .

اسم:کلمه ای است که برای نامیدن کسی یا چیزی به کار می رود و می توان امری را به آن نسبت داد.

مانند: کتاب حسن را آوردم.

در این جمله حسن را مفعول جمله است. زیرا نشانه مفعولی «را » رابا خود دارد و همچنین اگر از فعل جمله سوال شود  «چه کسی را » جواب «حسن را » می باشد. گفتیم راه تشخیص مفعول در جمله یکی داشتن (را و دیگر از فعل جمله سوال شود چه کسی را و چه چیزی را ) است و جواب مفعول است .

اما هرگاه کلمه (حسن) را به تنهایی در نظر بگیریم در می یابیم که این لفظ نام کسی است. از این جهت کلمه « حسن » اسم است.

در جمله «سنگ شیشه را شکست. »نیز کلمه «سنگ » نهاد است. چون فعل شکستن را به آن نسبت داده -ایم فاعل نیز هست. اما این کلمه برای نام بردن چیزی بکار می آید. از این جهت« سنگ» اسم است.

ô   چیزی که به وسیله «اسم » نام برده می شود:

شخصی است. مانند: مرد، زن، هوشنگ، خدیجه، پسر، دخترو...

 حیوانی است. مانند: گاو، سگ، اسب گربه و...

 مکانی است.مانند: کوه، دشت، پاریس، آسیاو...

 از رستنی هاست.مانند: درخت، چمن، چنار، بید، سرو، گل و...

نام ستارگان است. مانند: آفتاب، ماه، خورشید، مریخ، زهره و...

نام زمان یا وقتی است.مانند: روز، شب، صبح، بامدادو...

نام چیزهای بی جان است.مانند: کاغذ، صندلی، میز، مداد، دوچرخه و...

و یا نام حالتی است که در کسی یا چیزی وجود دارد.مانند: سفیدی، سرما، قناعت، گرما، رنج و...

ô   اسم نشانه ویژه ای با خود ندارد امّا با یکی از راههای زیر شناخته می شود:

1)     می توان آن را جمع بست:

                 دیروز جایزه ی شاگرد ممتاز مسابقه ی علمی را دادند.

                    دیروز جایزه های شاگردان ممتاز مسابقات علمی را دادند.

2) می توان به دنبال آن «ی» نکره آورد:

                               شیری در جنگلی انبوه زندگی می کرد.

3) می توان واژه های این و آن را  پیش از آن به کار برد:

                               این مطلب را قبلاً  از آن استاد نیز شنیده بودم.

4) می توان آن را به عنوان نهاد، مفعول، متمم و... در جمله به کار برد:

                              آن ماهیان با دیدن صیّاد از آبگیر گریختند.

ویژگی های اسم

هر اسم را از جهت های زیر می توان بررسی کرد:

1)     شمار

2)     معرفه (شناس)،نکره(ناشناس)، اسم جنس

3)     عام، خاص

4)     ساخت

1)            شمار:

اسم، یکی است یا بیشتر. در صورت نخست، نشانه ای همراه ندارد: کتاب روی میز است.

امّا اگر بیش از یکی باشد، یکی از این نشانه ها را دارد:

الف) ها         تقریبا همه اسم ها را می توان با« ها» جمع بست :

انسان های آگاه در جهت رشد فرهنگی تلاش های زیاد می کنند.

ب) ان          بیشتر جانداران را می توان با «ان »جمع بست:

پسران  و دختران  جوانی که امروزه در سنگر دانش با دیو نادانی پنجه در افکنده اند، پهلوانان سرافراز فردای این مرز و بوم اند.

علاوه بر دو نشانه جمع فارسی – که ذکر شد- جمع با نشانه های عربی و به صورت مکسر به شرح زیر نیز در بعضی کلمات معمول است:

ج) ات       گروهی از کلمات با «ات» جمع بسته می شوند:

دنیای امروز، دنیای تفوّق اطلاعات و ارتباطات است.

د) ین     این نشانه جمع نیز در فارسی با بعضی اسم ها کاربرد دارد:

ضابطین دادگستری مشغول به کار شدند.

ه) ون      در فارسی این نشانه نیز کاربرد دارد:

انقلابیون به مبارزه ادامه دادند.

و) جمع مکسر     در فارسی این جمع نیز کاربرد دارد:

حمله مغول از همه حوادثی که بر اقوام بشری رفته است، سهمگین تر و دردناک تر بود.

ن) جات   این نشانه بیشتر برمجموعه دلالت می کند تا جمع :

ترشی جات، سبزی جات

م) گان    ویژه کلماتی است که به(ه/ـه)ختم می شوند:

ستارگان،فزشتگان، بیچارگان

نکته: باید توجه داشت که در این کلمات و کلماتی نظیرآنها (ه) از آخر کلمه در نوشتن حذف می شود.

ل) یان     ویژه کلماتی است که به مصوت (ا، و)ختم می شوند:

آشنایان، دانشجویان

ô   نکته: اسم مفرددر فارسی مانند اسم جمع نشانه ای ندارد.

 

2) معرفه (شناس)، نکره (ناشناس)و اسم جنس

 

اسم به یکی از سه صورت زیر به کار می رود:

 الف) معرفه(= شناس): اسمی است که برای شنونده یا گوینده شناخته باشد.برخی از نشانه های اسم شناس (معرفه )عبارتند از:

1-الف) مهم ترین نشانه آن در مفعول «را » است(که بعد از اسم جنس می آید) :

کتاب را خریدم. (قبلا درباره آن کتاب صحبت شده است).

2-الف)«این» و«آن» و «کدام» پیش از اسم جنس:

چون خودم در انتخاب یکی از آن دو کتاب تردید داشتم، از کتابدار که آدم آگاهی بود، پرسیدم کدام کتاب را ببرم؟ او این کتاب را پیشنهاد کرد.

3- الف) اسم جنسی که مضافٌ الیه آن شناس باشد:

پدر جمشید، کلاه این پسر

ب) نکره (= ناشناس):  اسمی است که برای گوینده یا شنونده، به صورت ناشناس به کار می رود و نشانه آن «ی»و «ی را » پس از اسم است:

کتابی خریدم.                       کتابی را خریدم.

ô   نکته: اسم ناشناس اگر بار دیگر در کلام بیاید شناس می شود:

کتابی خریدم. کتاب خوبی بود.

ج) اسم جنس: اسمی است که بدون هیچ نشانه ای در کلام به کار رودو منظور آنتمام افراد طبقه ی خودش باشد(نه معرفه، نه نکره). اسم جنس معمولا به صورت مفرد به کار می رود:

 کتاب خریدم.(جنس مورد نظر است؛ یعنی: چیز دیگری نخریدم ).

کتاب برای تزیین اتاق نیست، برای خواندن و بهره مند شدن است.

3)عامّ و خاص

اسم عام: به کلمه ای می گوییم که با آن کسان یا چیزهای متنوع را می توان نام برد و برهمه افراد هم جنس و همنوع خود را شامل می شود.

الف )همه ی وابسته های پسین وپیشین را می پذیرد( تمام نشانه های معرفه و شناس):

 کتابی را که سفارش کرده بودید، خریدم. ببینید همین کتاب است.

 ب)برهمه افراد طبقه خود دلالت می کنند:

پدر غزالی تربیت پسران خویش،محمد  واحمد را در اخرین روزهای عمر به دوستش واگذار کرد.

ج)جمع بسته می شوند:

پسران، همسایگان

اسم خاص:کلمه ای است که برای نام بردن یک کس معین یا یک چیز معین به کار می رود و همه افراد هم جنس و هم نوع خود را شامل نمی شود.

 (بر خلاف اسم عام دو وابسته ی پسین ( نشانه های جمع – ی نکره ) را نمی پذیرد.)

               بهروزی آمد. غلط است ( بهروز )آمد.

ô   نکته1:گاه اسم مشاهیر را می توان جمع بست. حتی در این صورت هم این گونه اسامی، «خاص» هستند.

ô   نکته 2:گاهی بعضی اسم های خاص که برجسته هستند، جمع بسته می شوند. در این صورت نظایر آنها مورد نظر است مانند:

ایران سرزمین ابن سیناها، خواجه نصیرها و غزالی ها است.

ô   توجه: ممکن است یک اسم خاص برای نام گذاری چندین کس یا چندین چیز به کار رود. این نکته نباید موجب شود که اسم خاص و اسم عام را با یکدیگر اشتباه کنیم. باید بدانیم که هر بار اسم خاصی را در گفتگو یا نوشتن به کار می بریم از آن تنها یک شخص معین و واحد را اراده می کنیم. وقتی می گوییم «منیژه آمد.» مراد ما یک نفر است که می شناسیم و شنونده نیز با او آشناست. هرگز از ذکر اسم« منیژه» همه ی دخترانی را که «منیژه» نام دارند اراده نمی کنیم.  

ô   توجه:اسم خاص را به «علم و غیر علم »نیز تقسیم کرده اند، اسمی که فقط بر یک فرد مخصوص در دنیا دلالت داشته باشد و برای همه شناخته شده باشد(اسم خاص علم) گویند. مانند: (سعدی: که تنها یک شاعر به نام سعدی در دنیا وجود دارد). ولی اسمی را که برای نامگذاری افراد زیادی به کار برده می شود (اسم خاص غیر علم) گویند. مانند: پرویز، پروین، علی و...

4) ساخت اسم

اسم را از نظر ویژگی ساخت، یعنی اجزای تشکیل دهنده، به چهار نوع تقسیم می کنیم:

الف) اسم ساده (بسیط): اسمی است که فقط یک جزء (تکواژ) دارد و تقسیم پذیر نیستند و نتوانیم آن را به اجزای معنی دار دیگری تقسیم کنیم.

قبیله، بوته، شنبه، رستم، فرهنگ، شمشاد، کبریت، گوسفند.

ب) اسم مرکب: پاره ای از اسم ها به دو یا چند جزء که معنی مستقل دارند، تقسیم می شوند و اجزای آن قابل تفکیک اند:

شاهنامه، دادسرا، کارمزد.

برخی اسم های مرکب این گونه ساخته می شوند:

1-ب) دو یا چند اسم: مهمان سرا ، مادرزن، لاک پشت، کتاب خانه.

2-ب) صفت + اسم: چهارراه، نوروز، سیاه سرفه.

3-ب) اسم + بن ماضی: کارکرد، دست برد، رهاورد.

4-ب ) اسم + بن مضارع: گل گیر، مدادتراش، خط کش، خاک انداز، آب کش.

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1391ساعت 23:42  توسط لیلا وفایی زاده    | 
5 نظر  
                

 

صفت مفعولی

صفت مفعولی صفتی است که برای مفعول فعل وضع شده باشد.

صفت مفعولی حقیقی را از فعل متعدی می گیرند. به این ترتیب که در آخر مصدر مرخم از مصدر فعل متعدی «های غیر ملفوظی» اضافه می کنند. مانند: زده،  خورده، برده. 

گاهی به آخر صفت مفعوای کلمه «شده» را نیز اضافه می کنند. مانند: زده شده، خورده شده، برده شده.

ôنکته: اگر در آخر فعل لازم «های غیر ملفوظی» اضافه کنند صفتی به وجود می آید که ظاهراً شکل صفت مفعولی دارد ولی در اصل انجام دهنده کار و صفت فاعلی است، از این نظر آن را «صفت مفعولی به جای فاعلی »می نامند.مانند: رفته، مرده، آمده.

در آخر این نوع صفات نمی توان کلمه «شده» را اضافه کرده یعنی «رفته شده »و «مرده شده و آمده شده هرگز استعمال نمی شود.

صفت مفعولی مرخم:

ô: صفت مفعولی مرخم به سه طریق ساخته می شود:

1-    بوسیله حذف «های غیر ملفوظ» از آخر صفت مفعولی مانند: فاقه پرورد(فاقه پرورده)

2-     بوسیله حذف «های غیر ملفوظ» و «دال یا تاء قبل از آن». مانند: نعمت پرور( نعمت پرورده)

در این مورد گاهی با صفت فاعلی مرخم اشتباه می شود که باید از معنی جمله آنها را تمییز داد مثلا اگر گفتیم: « من به شما احسان کرده ام و نعمت پرور شما هستم » صفت فاعلی است.

3-    گاهی اصولاً صفت فاعلی مرخم ب جای صفت مفعولی مرخم استعمال می شود مثل«ناشناس» که به جای «ناشناخته» و «روشناس» که به جای «روشناخت» به کار می رود.

Cاقسام صفت مرکبB

قبلا در مورد صفت مرکب و اقسام آن سخن گفتیم اکنون به بررسی بیشتر آن می پردازیم.

1-    صفت مرکب ممکن است از دو اسم ساخته شده باشد. مانند: جفاکار، سنگدل.

2-     میان دو اسم حرفی اضافه شده باشد. مانند: نیزه بدست، پابرکاب.

3-    از دو صفت معطوف  به یکدیگر درست شده باشد. مانند: سیاه و سفید، حاضر و غایب .

4-    از یک صفت و یک اسم. مانند: روشندل، گمراه.

5-    از یک اسم و یک صفت. مانند: رنگ پریده، خوشحال.

6-     اضافه های توصیفی و تشبیهی مقلوب.مانند: خوشحال، سروقد.

7-    صفات فاعلی و مفعولی مرخم. مانند: خداپرست، خواب آلود.

8-    از پیشوند واسم: مانند: بخرد، باعقل.

 ôنکته: حرف «با » اگر معنی «درانده» بدهد پیشوند برای ساختن صفت است مانند: «باعقل» و اگر معنی « و» بدهد حرف ربط است.

ôنکته: پیشوند نفی « بی » تنها بر سر اسم می آید و آنرا تبدیل به صفت مرکب می کند. مانند: بیکار.

اما پیشوند نفی «نا» هم بر سر اسم می آید و هم بر سر صفت. مانند: نابرده، ناتوان.

9-    از اسم و پسوند و یک حرف و یک اسم. مانند: نابکار، نابسامان.

10-از اسم و پسوند. مانند:هنرور، دانشمند. 

ôنکته: پسوند « ور » معنی دارندگی می دهد. بنابر این «دانشور» به معنی دارنده «دانش» است. و ما قبل این پسوند گاهی به صورت مضموم درمی آید و دیگر حرف «واو »آن مفتوح نیست  و در حقیقت به صورت « اور » بر وزن کور تلفظ می شود.

مانند: رنجور، گنجور.

ôنکته: پسوند«مند» نیز دارای معنی دارندگی می باشد و در قدیم به صورت« اومند » تلفظ می شده است .

مانند: تنومند( تن + اومند).

                           مقام صفت در جمله

    (صفت در ترکیب)

اگر صفتی در جمله بیاید چگونه می توانیم در تجزیه جمله آن را به صورت صفت تجزیه کنیم؟ باید بتوانیم در ترکیب یکی از حالات زیر را برای آن بنویسیم:

1-    اضافه توصیفی : اگر در جمله صفت به اسم یا کلمه ای اضافه شده و آنرا توصیف کرده باشد  :

 الف) پیش از اسم آمده باشد  مانند: بزرگ مردی را دیدم.

ب) بعد از آن اسم یا کلمه آمده باشد و میان آن دو حرف نشانه (–ِ کسره اضافه) می آمده باشد.

مانند: مردِ بزرگی دیدم.

2-    مسند آمده باشد: اگر بعد از کلمه صفت از افعال ربطی آمده باشد(است، بود، شد، گشت، گردید) و آن کلمه مسند واقع شده باشد.

مانند: اطاق بزرگ است.  کلمه بزرگ مسند است بنابراین به عنوان صفت تجزیه می کنیم.

 

ôنکته: اگر صفتی که مسند است، مضاف قرار گیرد دیگر نمی توان آنرا بعنوان صفت تجزیه کرد، بلکه آن را صفت به جای اسم می دانیم و بعنوان اسم تجزیه می کنیم.

مانند:  من طالب او بودم. در این جمله « طالب»  صفتی است که مسند قرار گرفته است و طبق قاعده ای که بیان شد، باید آن را صفت بدانیم. اما چون مضاف برای ضمیر او واقع شده است آنرا در تجزیه صفت به جای اسم می نویسیم و بعنوان اسم تجزیه می کنیم.

3-    اگر صفت در جمله حالت متممی پیدا کند آنرا به عنوات آنم آنرا به عنوان صفت تجزیه می کنیم.

مانند: او مرا دیوانه فرض می کند. در این جمله کلمه دیوانه متمم است و صفت است بنابراین می توانیم آنرا بعنوان صفت تجزیه کرد .

ôنکته: اگر غیر از این سه حالت که ذکرش گذشت، صفت را نمی توان به عنوان صفت تجزیه کرد بلکه یا آن صفت قید جمله می شود، مانند: او خوب می دود.  یا آنکه صفت به جای اسم (موصوف) است مانند: از بد پرهیز کن. که کلمه بد در این جمله مفعول بواسطه است بنابراین صفت به جای اسم (موصوف) است.

 

 صفت پیوسته وصفت باز بسته

ôنکته :صفت توصیفی از حیث چگونگی به کار رفتن در جمله دو گونه است :

1-    صفت پیوسته:که پیش از اسم یا پس از آن می آید و وابسته به اسم است.

ôنکته: بر حسب آنکه اسم نهاد، یا متمم آن، یا مفعول، یامتمم مفعول، یا متمم فعل باشد صفت، وابسته به نهاد جمله یا وابسته به گزاره است.

-         در جمله « مرد رنجور به بیمارستان رفت» کلمه مرد نهاد است و رنجور وابسته آن.

-         در جمله « بهبود مرد رنجور نزدیک است. » کلمه مردم متمم است و رنجور وابسته آن، و در این حال نیز جزء نهاد جمله است.

-          در جمله « پرستاران مرد رنجور را به بیمارستان بردند. » کلمه مرد متمم اسم( مفعول) است و رنجور وابسته آن و در این حال نیز صفت جزء گزاره است.

-         در جمله « پزشک دارو را به مرد رنجور داد.» کلمه مرد متمم فعل است و رنجور وابسته به آن، و در این حال هم صفت جزء گزاره شمرده می شود.

ôدر همه این حالات همانطور که می بینیم صفت به اسم پیوسته است و معنی آن از مفهوم فعل جداست. یعنی اگر این صفت ها را از جمله های بالا حذف کنیم مفهوم فعل ناقص می شود.

2-    صفت باز بسته:گاهی صفت با فعل واحدی می سازد که مفهوم آن نسبت دادن حالت یا صفتی به نهاد جمله است. در این حال نهاد جمله فاعل نیست، بلکه دارنده ی صفت یا پذیرنده ی صفت است و صفت « باز بسته ی» نهاد است.

توجه :کلمه «باز بسته »را «مسند» نیز می گویند.

توجه: فعلهایی که صفت را «باز بسته ی» نهاد قرار می دهد در فارسی صیغه های«بودن و باشد »،«شدن»،«است و هست»، « گشتن»و « گردیدن= شدن» می باشد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 11:26  توسط لیلا وفایی زاده    | 
7 نظر  
                

 

صفت مفعولی

صفت مفعولی صفتی است که برای مفعول فعل وضع شده باشد.

صفت مفعولی حقیقی را از فعل متعدی می گیرند. به این ترتیب که در آخر مصدر مرخم از مصدر فعل متعدی «های غیر ملفوظی» اضافه می کنند. مانند: زده،  خورده، برده. 

گاهی به آخر صفت مفعوای کلمه «شده» را نیز اضافه می کنند. مانند: زده شده، خورده شده، برده شده.

ôنکته: اگر در آخر فعل لازم «های غیر ملفوظی» اضافه کنند صفتی به وجود می آید که ظاهراً شکل صفت مفعولی دارد ولی در اصل انجام دهنده کار و صفت فاعلی است، از این نظر آن را «صفت مفعولی به جای فاعلی »می نامند.مانند: رفته، مرده، آمده.

در آخر این نوع صفات نمی توان کلمه «شده» را اضافه کرده یعنی «رفته شده »و «مرده شده و آمده شده هرگز استعمال نمی شود.

صفت مفعولی مرخم:

ô: صفت مفعولی مرخم به سه طریق ساخته می شود:

1-    بوسیله حذف «های غیر ملفوظ» از آخر صفت مفعولی مانند: فاقه پرورد(فاقه پرورده)

2-     بوسیله حذف «های غیر ملفوظ» و «دال یا تاء قبل از آن». مانند: نعمت پرور( نعمت پرورده)

در این مورد گاهی با صفت فاعلی مرخم اشتباه می شود که باید از معنی جمله آنها را تمییز داد مثلا اگر گفتیم: « من به شما احسان کرده ام و نعمت پرور شما هستم » صفت فاعلی است.

3-    گاهی اصولاً صفت فاعلی مرخم ب جای صفت مفعولی مرخم استعمال می شود مثل«ناشناس» که به جای «ناشناخته» و «روشناس» که به جای «روشناخت» به کار می رود.

Cاقسام صفت مرکبB

قبلا در مورد صفت مرکب و اقسام آن سخن گفتیم اکنون به بررسی بیشتر آن می پردازیم.

1-    صفت مرکب ممکن است از دو اسم ساخته شده باشد. مانند: جفاکار، سنگدل.

2-     میان دو اسم حرفی اضافه شده باشد. مانند: نیزه بدست، پابرکاب.

3-    از دو صفت معطوف  به یکدیگر درست شده باشد. مانند: سیاه و سفید، حاضر و غایب .

4-    از یک صفت و یک اسم. مانند: روشندل، گمراه.

5-    از یک اسم و یک صفت. مانند: رنگ پریده، خوشحال.

6-     اضافه های توصیفی و تشبیهی مقلوب.مانند: خوشحال، سروقد.

7-    صفات فاعلی و مفعولی مرخم. مانند: خداپرست، خواب آلود.

8-    از پیشوند واسم: مانند: بخرد، باعقل.

 ôنکته: حرف «با » اگر معنی «درانده» بدهد پیشوند برای ساختن صفت است مانند: «باعقل» و اگر معنی « و» بدهد حرف ربط است.

ôنکته: پیشوند نفی « بی » تنها بر سر اسم می آید و آنرا تبدیل به صفت مرکب می کند. مانند: بیکار.

اما پیشوند نفی «نا» هم بر سر اسم می آید و هم بر سر صفت. مانند: نابرده، ناتوان.

9-    از اسم و پسوند و یک حرف و یک اسم. مانند: نابکار، نابسامان.

10-از اسم و پسوند. مانند:هنرور، دانشمند. 

ôنکته: پسوند « ور » معنی دارندگی می دهد. بنابر این «دانشور» به معنی دارنده «دانش» است. و ما قبل این پسوند گاهی به صورت مضموم درمی آید و دیگر حرف «واو »آن مفتوح نیست  و در حقیقت به صورت « اور » بر وزن کور تلفظ می شود.

مانند: رنجور، گنجور.

ôنکته: پسوند«مند» نیز دارای معنی دارندگی می باشد و در قدیم به صورت« اومند » تلفظ می شده است .

مانند: تنومند( تن + اومند).

                           مقام صفت در جمله

    (صفت در ترکیب)

اگر صفتی در جمله بیاید چگونه می توانیم در تجزیه جمله آن را به صورت صفت تجزیه کنیم؟ باید بتوانیم در ترکیب یکی از حالات زیر را برای آن بنویسیم:

1-    اضافه توصیفی : اگر در جمله صفت به اسم یا کلمه ای اضافه شده و آنرا توصیف کرده باشد  :

 الف) پیش از اسم آمده باشد  مانند: بزرگ مردی را دیدم.

ب) بعد از آن اسم یا کلمه آمده باشد و میان آن دو حرف نشانه (–ِ کسره اضافه) می آمده باشد.

مانند: مردِ بزرگی دیدم.

2-    مسند آمده باشد: اگر بعد از کلمه صفت از افعال ربطی آمده باشد(است، بود، شد، گشت، گردید) و آن کلمه مسند واقع شده باشد.

مانند: اطاق بزرگ است.  کلمه بزرگ مسند است بنابراین به عنوان صفت تجزیه می کنیم.

 

ôنکته: اگر صفتی که مسند است، مضاف قرار گیرد دیگر نمی توان آنرا بعنوان صفت تجزیه کرد، بلکه آن را صفت به جای اسم می دانیم و بعنوان اسم تجزیه می کنیم.

مانند:  من طالب او بودم. در این جمله « طالب»  صفتی است که مسند قرار گرفته است و طبق قاعده ای که بیان شد، باید آن را صفت بدانیم. اما چون مضاف برای ضمیر او واقع شده است آنرا در تجزیه صفت به جای اسم می نویسیم و بعنوان اسم تجزیه می کنیم.

3-    اگر صفت در جمله حالت متممی پیدا کند آنرا به عنوات آنم آنرا به عنوان صفت تجزیه می کنیم.

مانند: او مرا دیوانه فرض می کند. در این جمله کلمه دیوانه متمم است و صفت است بنابراین می توانیم آنرا بعنوان صفت تجزیه کرد .

ôنکته: اگر غیر از این سه حالت که ذکرش گذشت، صفت را نمی توان به عنوان صفت تجزیه کرد بلکه یا آن صفت قید جمله می شود، مانند: او خوب می دود.  یا آنکه صفت به جای اسم (موصوف) است مانند: از بد پرهیز کن. که کلمه بد در این جمله مفعول بواسطه است بنابراین صفت به جای اسم (موصوف) است.

 

 صفت پیوسته وصفت باز بسته

ôنکته :صفت توصیفی از حیث چگونگی به کار رفتن در جمله دو گونه است :

1-    صفت پیوسته:که پیش از اسم یا پس از آن می آید و وابسته به اسم است.

ôنکته: بر حسب آنکه اسم نهاد، یا متمم آن، یا مفعول، یامتمم مفعول، یا متمم فعل باشد صفت، وابسته به نهاد جمله یا وابسته به گزاره است.

-         در جمله « مرد رنجور به بیمارستان رفت» کلمه مرد نهاد است و رنجور وابسته آن.

-         در جمله « بهبود مرد رنجور نزدیک است. » کلمه مردم متمم است و رنجور وابسته آن، و در این حال نیز جزء نهاد جمله است.

-          در جمله « پرستاران مرد رنجور را به بیمارستان بردند. » کلمه مرد متمم اسم( مفعول) است و رنجور وابسته آن و در این حال نیز صفت جزء گزاره است.

-         در جمله « پزشک دارو را به مرد رنجور داد.» کلمه مرد متمم فعل است و رنجور وابسته به آن، و در این حال هم صفت جزء گزاره شمرده می شود.

ôدر همه این حالات همانطور که می بینیم صفت به اسم پیوسته است و معنی آن از مفهوم فعل جداست. یعنی اگر این صفت ها را از جمله های بالا حذف کنیم مفهوم فعل ناقص می شود.

2-    صفت باز بسته:گاهی صفت با فعل واحدی می سازد که مفهوم آن نسبت دادن حالت یا صفتی به نهاد جمله است. در این حال نهاد جمله فاعل نیست، بلکه دارنده ی صفت یا پذیرنده ی صفت است و صفت « باز بسته ی» نهاد است.

توجه :کلمه «باز بسته »را «مسند» نیز می گویند.

توجه: فعلهایی که صفت را «باز بسته ی» نهاد قرار می دهد در فارسی صیغه های«بودن و باشد »،«شدن»،«است و هست»، « گشتن»و « گردیدن= شدن» می باشد.